روزهای نه چندان دور

اون روزها. روزهایی بودن که تب دیدن آخرین قسمت سریالی ما رو سر ساعت پخش جلو تلویزیون میخکوب می کرد و منتظر پایان خوش برای آدمای معصومو مهربون و پایان تلخ برای آدم های بد بودیم.بعد منتظر جشن های کانال سه می شدیم و دعوت از بازیگران و عوامل فیلم ومصاحبه رو با دقت نگاه می کردیم و آرزو می کردیم کاش زن فلان بازیگر بشیم یا ببینیمش و بریم پیش یلدا و شهلا و صغرا پز بدیم!
آلبومهای شادی روونه ی بازار شده بود. همه جا اسم و پوستر و خبر از این خواننده های جدید بود. گاهی کاست ها رو میدیدم که بچه ها تو مدرسه دزدکی توکیفشون قایم کرده بودن و از فلان آهنگ کلی تعریف می کردن و تبلیغ میکردن و بقیه رو تشویق به شنیدن می کردن. چند روز بعد از عید وقتی یکی از اقوام و آشناها از اون ور آب بر می گشت، همیشه از کاست های جدید حرف می زد و با جاسازی کاستها توی جوراب اولین کسی محسوب میشد که کاست "مادر" داره. اورجینال بودن این چیزا اون موقع خیلی کلاس داشت و بقیه برای جبران این کمبودها، به جای منت کشیدن گرفتن کاست از همچین آدمایی، به هر زور و زحمتی نوار ویدیوی اون کلیپها رو از زیر سنگم که بود گیر میوورد و مدتی خوش می گذروند.
کم کم انتخابات شروع میشد. همه طرفدار خاتمی بودن. توی مراکز تبلیغاتی دیوارا پر از عکس خاتمی بود. مردی با پوست سفید و نگاهی به دوردستها و شعار حتمی دست در دست هم دهیم به مهر ..و ملت از گل و بلبل بودن مملکت بعد از رئیس جمهور شدن خاتمی شکی نداشتن. دخترای دانشجو با موهای فرق زده در جوار پسرای مو کتیرایی قرار می گرفتن و شعار می دادن. خبر آزادی بود. خاتمی رئیس جمهور شد. محدودیت های زیادی از بین رفت. ارتفاع بالاپوش دخترها یکباره از قوزک پا تا بالای زانو جهش پیدا کرد و لباسهای مشکیشونو تو سطل آشغال انداختن.اونم موقع ها همه چیز جدید بود. زندگی رنگ داشت. دست کم از الان پر رنگ تر بود.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.