تلنگـ ـ ـ ـ ر
باید به برنامه هام سرو سامون بدم. دارم سعی می کنم به همه چیز رسیدگی کنم. به همه چیز حتی نوشتن توی وبلاگ کم مخاطبم؛ کارها و برنامه هایی که در نظر گرفتم گره ی کوری بهم خوردن و من سعی می کنم اونا رو از هم باز کنم. موضوع طرح این ترم حسابی وقتمو گرفته؛ خسته میشم، کلافه میشم، به این فکر می کنم قبلا دو هفته یک بار فیلم می دیدم و تحلیلشو می خوندم، یا متن یک کتاب توجهمو جلب می کرد؛ اسمشو یادداشت می کردم و در اولین فرصت توی کتابفروشی دنبالش می گشتم و می خریدم. هر از گاهی وقتی قدم می زدم، از اطرافم عکس می گرفتم. اما الان فقط روی یه نقطه تمرکز کردم و دست بردار نیستم!
تلنگری که خوردم، جمله ی ناامید کننده ای از استاد بود که باعث شد کمی از فکر طرح بیرون بیام و به اطراف توجه کنم. مثبت بود؛ اراده کردم فیلم ببینم و اتفاقا فیلمی رو دیدم که مدتها دوست داشتم ببینمش. برای شروع خوب بود. به آرشیو عکس هام نگاه کردم. نه از خودم عکس جدید داشتم و نه از سوژه ی خیابونی. باید دست به کار بشم. هیچ وقت عادت ندارم برنامه ریزی کنم. اما می بینم از هر ساعت تعیین شده نیاز دارم به خودم برسم. این نوشتن هم بهانه ای برای یاددآوری خودم به خودم بود. تلنگرها همیشه منفی نیستن.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.