اتاق سه در چار پرنور خیابان زند پر از خوراکی و هله هوله بود؛ به اضافه چند ردیف صندلی که حاضران دقایقی آنجا می نشستند و به پوسترهای نصب شده بالای سرشان زل می زدند و با خود فکر می کردند کدام یک از این انیمیشنها ترسناک تر است و در مدت 15 الی 20 دقیقه از عمرشان را به دست سینمای پنج بعدی می سپارند تا خود را با هیجان و ترس و خنده شکنجه کنند. بیشتر من استرس زا بودن فیلم اعتقاد داشتم تا خندیدن و خیلی مایل به دیدن نبودم اما 50% از مغزم به من دستور میداد تا هم رنگ جماعت شوم و تجربه ای جدید کسب کنم. وارد سالن شدیم و در صندلی های ردیف اول جا گرفتیم، انگار می خواستیم به صحنه نزدیک تر باشیم! عینک های مستطیل شکل با فریم های فسفری را به چشم زدیم و قبل از شروع فیلم، تلقین ترس کردیم و پاهایمان را در شکم جمع کردیم. مرد مشکی پوشی از جای نامعلومی آمد و به ما دستور داد که پاهایمان را آویزان نکنیم! عجب مرد باهوشی!! از کجا فهمید پاهای ما روی زمین بند نیست؟! بعد متوجه شدیم مرد قصه آن چنان هم باهوش و پیشگو نیست و ما و عکس العمل هایمان را در تلویزیونی که در خیابان نصب شده و همه قادر به دیدن آن بودند، تماشا کرده و غش غش خندیده! 

فیلم شروع شد؛ ابتدا صحنه ها برخورد با دیوار و چند سنگ قبر فکسنی را نشان داد که خیلی مرا تکان نداد و همین که خواستم بادی به غبغبم بیندازم و بگویم: ترسناک ترسناک که می گفتن این بود؟! و به شجاع بودنم مدال دهم، در چنگال یک اژدهای بدترکیب گیر کردم و صندلی چنان تکان خورد که دادم به هوا رفت! هاج و واج مانده بودم و دست دختردایی را محکم چسبیده بودم!

داستان از این قرار بود که پیرمردی در حال جنگ و فرار با اژدهاست و حریف موجودات ترسناک نمی شود و در نهایت می بیند تمام این قضایا کابوسی بیش نبوده و خوشحال و مست و ملنگ به زندگی عادی اش ادامه می دهد. پیرمرد خودش یک پا جادوگر بود و لامذهب هفت تا جون داشت! تکه پرانی و تشویق بچه های صغیر و کبیر هنگام مشاهده فیلم هم خالی از لطف و خنده نبود و در ۱۵ دقیقه حسابی ما را کیفور کرد! این هم نمونه ای از سرگرمی برای بچه های نسل جدید...