بهمن ماه بود. هوا سرد بود. فصل امتحانات بود. فصلی که حس فیلم دیدن و بیرون گشتن و کتابهای غیر درسی بیشتر ما را تحریک به نزدیک کردنشان می کردند. فصلی که موقع درس خواندن حتی ساعتها دیدن پرزهای قالی هم جذاب بود! 

امتحان ریاضی داشتم. از وقتی با ریاضی آشنا شدم، سودمند بودنش را در حساب و کتاب های روزانه یافتم و همین برایم کافی بود. مرا چه به انتگرال معین و نا معین و مشتق و کاربرد مشتق؟! درسی که هیچ وقت آن را با علاقه نخواندم. بدبختی اینجا بود که من ریاضی عمومی را با موفقیت از شرش خلاص شده بودم و الان، ریاضی پیش دانشگاهی خاک برسر یقه ام را سفت چسبیده بود! درسی که مطلقا پیش نیاز درسهای دیگرم نبود و از بدشانسی، ترم اول که همه به خیال خودشان استاد احمدی را معرفی کردند، خوشحال بودم که این درس را هم با اجی مجی و چشم چرانی روی برگه های دوستان با موفقیت از سر می گذارنم! اما استاد به ریش ما خندید و بدون تصحیح برگه ها به همه یک شش ناقابل داد و این طور شد که فکّم زمین خورد! تصمیم گرفتم ترم بعد جبران کنم. کلاسی که گرفتم پر بود از بچه های سال اولی که دانشگاه برایشان حکم شهرفرنگ داشت و رفتار دبیرستانی شان را هنوز ترک نکرده بودن. استاد زن قد کوتاه و عینکی بود که به نظر نمیومد بد عنق باشد و کمی خیال من راحت شد. امتحان میان ترم مشخص شد و هفته ها به تعویق افتاد تا روزی که دیگر تغییر نکرد و من و خیلی های دیگر، نمیدانستیم یک مبحث دیگر هم به امتحان اضافه شده. اما ترجیح دادم به ضرب المثل "مرگ یکبار،شیون هم یکبار" تکیه کنم و بروم سر جلسه امتحان. اتقاقا امتحان به قدری آسان بود که حتی آن مبحث نخوانده را تا یک جایی توانستم حل کنم و بعدها که نمره م را دیدم کلی به خودم افتخار کردم!

 خلاصه این روز هم گذشت و رسیدم به پایان ترم و من امتحان ریاضی داشتم. آخرین امتحان بود و نگاه کردن به صفحات کتاب قطور لیتهلد داغ دلم را تازه کرد. اما هر طور بود با خودم کلنجار رفتم که امتحان آخر را هم با خوبی و خوشی سپری کنم. شب امتحان بود و آخرین شبهای ماه صفر بود و صدای نوحه خوانی در اتاقم طنین انداخته بود و بدتر از آن رجز خوانی برای دشمنان خارجی که نمیدانم چه ربطی داشت! و فهمیدم ربط دادن به شقیقه یعنی چه! عین آدمهای بدبخت بودم! تا اینکه برق یک ساعتی قطع شد و نفس راحتی کشیدم!

بالاخره ساعت امتحان فرا رسید. دو دختر جلویی با هم دست به یکی کرده بودند که برای استاد نامه بنویسند.  خنده م گرفت! تصمیمی بود  که من هم گرفته بودم و از صبح در سایت های مختلف به دنبال نامه های مختلف دانشجویی می گشتم و وقتی دیدم نامه هیچ کدامشان چنگی به دل نمی زند با خودم گفتم نامه ای که می نویسم ابدا نباید شباهتی به این مکاتیب داشته باشد و حتی ممکن است استاد از آن لذت ببرد و آن را در نت ثبت کند! با دیدن سوالات، این بار هم به ضرب المثل معروف "مرگ یکبار، شیون هم یکبار" اکتفا کردم. این ضرب المثل را دوست دارم. دست کم به من قوت قلب می دهد. و در آخر شد آنچه شد ...