دنیای وارونه
بودم؛ پشت پنجره خانه های مجازی ایستاده بودم و سرک می کشیدم. دوستانم را می دیدم که افکارشان را با صدای بلند در خانه هایشان دیکته می کردند. زندگی وحشتناکی را تجربه می کردند؛ هیچ کدام حاضر به صحبت کردن با انسان بغل دستی خود نبودند. شاید بریز و بپاش کلمات روی کیبورد طعم بهتری داشت. حال عجیبی بود. می دیدم که همه حرفی برای گفتن داشتند. من اما بر خلاف همیشه، لال شده بودم. انگار دهانم را دوخته بودند. چیزی در دلم نمی گفتم. چیزی نبود که روی کاغذ پیاده اش کنم. هربار که صفحه کاغذی را باز می کردم، در سفیدی بی انتهایش غرق میشدم و من می ماندم و یک قلم پر جوهر و یک صفحه که منتظر سیاه شدن است. وقتی کارهای روزمره ام را انجام میدادم و از بین آنها بهانه ای برای نوشتن پیدا می کردم تند تند می گفتم، مبادا واژه ای را جا بیندازم. باز به خط اول بر می گشتم و وقتی به خط آخر می رسیدم، انگار نوشته را ناقص می دیدم. تلخ تر از آن، وقتی بود که تصمیم می گرفتم داستان دل انگیزی بنویسم که معجون خیال پردازی جزء لاینفک آن بود. می نوشتم و با وسواس، قضایا را آن طور که می خواستم در مغزم زیر و رو می کردم. داشتم کیف می کردم. به بد خطی و خط خوردگی زیادم اهمیت نمی دادم و دائما خط قبلی رو به خط بعدی وصله می زدم و لبخند می زدم. داستانم رو تمام کردم. با اشتیاق شروع به خوندن کردم. خیلی خوب نوشته بودم. واقعا ارزش خوندن و حتی تجربه کردن داشت. اما یک هو وا رفتم. کرخت شدم. حتی از خیال پردازی هم خسته شده بودم و دوست داشتم حداقل یکی از این مالیخولیاها را در دنیای سیاه و سفید بیرون ببینم و تجربه کنم. قلمم فلج شده بود. وضعیت خطرناکی بود. اشکم سرازیر شده بود. من طالب این مریضی نبودم. باید به زمان پناه ببرم.باید....
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.