سه شنبه بود. روزی که صبح زود باید بیدار می شدم و اونقدر انرژی داشته باشم که تا ساعت هشت شب سر دو کلاس حاضر باشم. کلاس اول طراحی بود و ما باید از هر چیزی که جلوی چشممون می بینیم یا الگوهای تقلیدی با دقت بکشیم. کلاس دوم ماکت سازی بود و می بایست بیشتر از کلاس قبلی دقت کنیم؛ خوشبختانه همکاسی های هر دو کلاس مشترک و همه خیلی شوخ و شنگول بودن و این طوری میشد که کمتر حوصله مون سر می رفت. ولی وقتی کلاس تعطیل شد همه یه نفس راحتی کشیدیم و راهی خونه هامون شدیم.

وقتی وارد خونه شدم، اول فکر کردم اشتباه اومدم! میدونستم روز تولدمه و حتی مهرنوش تو دانشگاه کادومو داد اما فکر نمی کردم کسی تو خونه روی دیوار پلاکارد "تولدت مبارک" بچسبونه! بی شک این کار خواهرم بود و می خواست خوشحالم کنه و کرد. غیر از اون برام کیک پخته بود و دسرهای میوه ای با تزئیناتی که اگه آدم گرسنه هم نباشه به وجد میاد. هر چی اصرار کرد لباس مرتب تر بپوشم و آرایشمو تجدید کنم چندتا عکس بگیریم به خرجم نرفت! نه اینکه بخوام لجبازی کنم، چون خیلی خسته بودم. واقعا داشتم از بی خوابی عذاب می کشیدم و چشمام قرمز شده بود. بالاخره منو با همون ژولیدگی پذیرفت و وقتی همه دور هم جمع شدیم شمعا رو روشن کرد و من فوت کردم و همه دست زدن و تک تک هدیه ها رو باز کردم و با همه روبوسی کردم.

چند ماه بعدش وقتی عکسهای تولد دوستمو دیدم که چقدر شیک و پیک عکس انداخته بود، یاد شب تولدم افتادم و یکم ناراحت شدم از اینکه چرا من اون روز باید از صبح تا شب تو دانشگاه خسته میشدم که حتی حوصله ی خودمو نداشته باشم. 

یک سال دیگه هم گذشت...

 * دوستان عزیزم متاسفانه به نت دسترسی ندارم حتما بهتون سر می زنم.