امروز برای اشتباهی که سایت دانشگاه تو انتخاب واحدم کرده بود رفته بودم دانشگاه.ساعت هر سه کلاسی که داشتم با هم تداخل داشت و من بارها از این ساختمون به اون ساختمون و از این آدم به اون آدم قل خوردم که لباسهام خیس عرق شده بود و وقتی از کنار آدم هایی که مثل من سرگردون و خسته  بودن رد می شدم، صدای اعتراضشون به گوش میومد من هم چندتا فحش زیر لبم می دادم! اتفاقی چند نفر از دوستامو دیدم و دلگرم شدم از اینکه تنها نیستم. خلاصه، بعد از کلی دعوا و خون دلخوردن از دست کارمندان کارمون درست شد و همگی با هم میخواستیم بریم خونه. تو ماشین هم خوشحال از اینکه کارمون درست شده و همین که اومدیم نفس راحت بکشیم، نفس تو گلومون گیر کرد!

تو مسیر جاده در حال حرکت بودیم و یک سرویس هم از روبه رو میومد؛ همه فکر کردیم آذین داره ویراژ میده اما چرخ ماشین در رفته بود و هرچی ترمز میزد فایده نداشت. هر لحظه به سرویس نزدیک تر می شدیم و من اول صدای جیغ شقایق که جلو نشسته بودو شنیدم. اولین تصویری که اون لحظه به ذهنم اومد پدر و مادرم بودن و بعد منتظر مرگ شدم. تا به خودمون اومدیم سریع در ماشینو باز کردم و همه از ماشین زدیم بیرون. در سمت راننده قفل شده بود و ما فقط می خواستیم آذین و از اون تو بیاریم بیرون. فکرمی کردم الان ماشین منفجر میشه و همه چی تو آتیش میسوزه. آذین بالاخره پیاده شد اما با چه حالی! مقنعه از سرش افتاده بود و من بغلش کردم و دائم ازش می پرسیدم چطوری؟ ولی به زورجواب داد خوبه. شقایق فکش به ایر بک ماشین برخورد کرده بود و ساییده شده بود و از زبونش خون میومد. همه در حال لرزش بودیم و به جاده نگاه کردیم و تایر ماشین ولو شده و شاگرد راننده رو دیدیم که سمت ما میومد و وقتی رسید جویای حالمون شد. دست چپ آذین سرخ شده بود و ورم کرده بود. من هم انگشتای دست راستم درد گرفته بودن. تو یه چشم به هم زدن پلیس واورژانس هم به ما پیوستن و دائم سین جیم کردن. به یکی از دوستامون گفتیم بیاد دنبالمون. آذین بیچاره همش خودشو مقصرمی دونست و ازمون عذر خواهی می کرد و ما هم دلداریش می دادیم.

رسیدم خونه. خیلی گرسنه م بود اما فقط تونستم شکممو با آب پر کنم چون هوا فوق العاده گرم بود و سردرد شدیدی داشتم. می خواستم بخوابم اما صحنه ء تصادف از جلو چشمام دورنمی شد و گریه م می گرفت. فقط می تونم بگم خدا رو شکرمی کنم که به من و بچه ها عمر دوباره داد.