بنویس از سر خط
دوست دارم به لوازم التحریر فروشی همیشگی بروم و از آنجا، یک بسته کاغذ کاهی ای که فروشنده اغلب به ساندویچ فروشی های دوره گرد می دهد بخرم و با یک روان نویس مشکی، روانه ء کافه نادری در لاله زار شوم و آنجا بنویسم؛ از آن نوع نوشته هایی که آدم را غرق می کنند، مبهوت می کنند. من اصلا نمی دانم آن کافه چه شکلی هست! فقط دلم می خواهد یک فضای قدیمی و ساده باشد که با دیدن میز و صندلی هایش، یاد صادق هدایت و جلال آل احمد و بقیه نویسندگان قدیمی بیفتم و تصور کنم چهره ء متین بزرگ علوی و سُر خوردن عینک از بینی صادق هدایت. من باید بنویسم. کاغذ پشت کاغذ، صفحه به صفحه. بنویسم و به یاد آورم نوشتن یعنی بیرون پریدن از صف مردگان. بنویسم: می نویسم پس هستم. با دقت یک شکارچی، چهار چشمی چشم بدوزم به دنیای اطرافم و همه چیز را آن طور که هست بگویم؛ کلافه شوم، کاغذها را مچاله کنم و روان نویس جوهر پس دهد. بی توجه به گریه ء قلم و ته کشیدن کاغذها، فکری در ذهنم جرقه بزند و تند تند، قبل از اینکه ایده ها از ذهنم فرار کنند، آنها را در صفحه کاغذ گرد هم آورم. دوست دارم از یک صبح تا غروب، در آن کافه فنجان به فنجان قهوه بنوشم و از پنجره با دیدن هر رهگذر از او قصه بسازم؛ گاه قهرمان قصه ام شود گاه مطرود و منفور. من باید بنویسم.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.