موج مرده
حس وحال متفاوتی دارم. نه خوشحالم نه غمگین. فکرم پره از دوست و آشنا و غریبه و مسافرت چند روز آینده که هیچ شوق و کششی درم ایجاد نمی کنه برم قشنگ ترین بلوز ارغوانی رو بخرم و با حوصله بپوشم و تو آینه خودمو نگاه کنم. دونه دونه پوست پسته های خامو می کَنم و بازشون می کنم و میذارم تو دهنم و دغدغه م اینه اینجا هرچی تو دلمه بنویسم. این لحظه ها رو دوست دارم؛ من بدون اینکه با کسی صحبت کنم دارم به آهنگی که دوست دارم گوش می کنم. انگار حرف نزدن با دیگری توی بقیه اعضاء خانواده و هرکس سرگرم کارای خودش بودن رو همه توی این لحظه می پسندن و آهنگ، چند بار پشت سر هم تکرار میشه و کسی به تکراری بودنش اعتراضی نمی کنه. دوست دارم از پنجره بیرونو تماشا کنم و منظره ی انتخابیمو با یه دکمه عوض کنم و تبدیلش کنم به دریا و دیدن شنا کردن مردای چاق و کچل و خوشحال و بازنشسته و بعد رعد و برق بزنه و نم نم بارون بباره؛ با این امید نگاهی به بیرون می کنم و حقیقت، صاف تو چشمام منعکس و متضاد میشه. اما با این حال،خدا رو شکر می کنم و خوشحالم تو شرایط بدتری قرار نگرفتم. موج مرده ء شوری ام که دارم سعی می کنم همه چیزو تو خودم حل کنم. تکرار بعضی حرفها بی فایدست.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.