یک رشته مویی که به زور بابلیس صاف شده را در دستم پیچ و تاب می دهم و با دقت، تک تک تارهای موهایم را که در انتها به دو یا سه قسمت تقسیم شده اند نگاه می کنم و باز فکر می کنم باید در اولین فرصت به آرایشگاه بروم و از شر موخوره هایی که اجازه ی رشد موهایم را گرفته اند، خلاص شوم. تقریبا یک سال است که این تصمیم را گرفته ام اما باز هم با بی حوصلگی موهایم را پشت گوشم می زنم و می گویم باشد باشد! می روم!

 ترم های زوج دانشگاه، مسخره ترین و پوچ ترین روزهایی اند که می بینم؛ کلاس هایی که برای یادگیری درس به آنها می روم، بازدهی کمی دارند و من مانده ام با یک فکر درمانده که کِی باید این همه مطلب را یاد بگیریم!

 روزهای سه شنبه و چهارشنبه که استاد ح اینجاست، با خودم کلنجار می روم که با او تماس بگیرم یا نه و در آخر از شماره اش صرف نظر می کنم و می گویم: شاید وقت نداشته باشد و دلیل تراشی های الکی اعصاب خورد کن!

 هنوز درگیر فکر کسی ام که بی خداحافظی از این شهر رفت و من می خواهم بدانم تا کی این فکر دست از سرم برمی دارد، روزها را پشت سر می گذارم.

دلم می خواهد کمی شور و هیجان داشته باشم، فقط کمی...