رقصنده با گرگ!

یه وقتایی به خودت میای میبینی اه ه ه ه ه ه! چقدر احمق دور و برت زیاد شده و احمق تر از اون، خودتی که باهاشون همراهی کردی؛ خواستی ادای آدمای باشعورو در بیاری یا به اصطلاح مرام بسوزونی و بعد تو اون کوچه پس کوچه های چیزی که اسمش وجدانه بگی: آره! چقد خوبه آدم یه رفیق عین من داشته باشه و مرتب برای خودت کف بزنی و بگی دمت گرم! آخرشی! اما اگه اون روز برسه که همه چی علیه تو باشه، اون وقته که به خودت فحشای کت و کلفت میدی و خود درگیری پیدا می کنی. همه میدونیم که این حرفا تکراریه ولی خوبه آدم گاهی به خودش گوشزد کنه که چطور برخورد کنه. متاسفانه برخورد یکسانی که سر و تهش مهربونی موج میزنه به جای اینکه نتیجه مستقیم بده نتیجه برعکس میشه و حسابی ضد حال میشه. گرگ بودن همیشه بد نیست.
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:30 توسط سمیرا
|
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.