قفسه ء کتابهای موجود را نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم کدام کتاب را بخونم. وسواس خاصی برای نگه داری مجله و مخصوصا کتاب دارم؛ حتی ترتیب قرار گرفتن کتاب ها خیلی برایم مهم است. کتاب، یکی از گنج های باارزش و دوست ساکت خوبم بوده و هست. بچه که بودم، محال بود وقت بیرون رفتن از خانه کتاب قصه ای را ببینم و نخرم. همین کتاب ها بهانه ء خوبی بودن برای درس خواندن بودند چون پدر و مادرم می گفتند: اگر فلان درس رو بیست بگیری برایت کتاب می خرم. در همان دوران هم با خودم فکر می کردم که در آینده حتما کتاب فروشی بزرگی را تاسیس می کنم و همه کتاب های مورد نیازشان را از من می خرند و من بهترین کتاب ها را معرفی می کنم و همه شاد و خوشحال خواهند شد؛ یا اگر کتاب فروش نشدم، حتما در خانه، یک اتاق رو اختصاص می دهم و چهار طرف دیوار رو قفسه های پر از کتاب می گذارم و بیشتر اوقات را آنجا سپری خواهم کرد.

هرکدام از این کتابها، نقش دوست خاصی را بر عهده دارن و من می بینم که شخصیت هر کدوم چقدر با هم متفاوت یا نقطه های مشترک دارند؛ آقای رایانه کار گرافیک، یک پسر بیست و چهار ساله ء عینکی و جدیست که با دقت همهء اطلاعات رو توی شکمش جا داده، پنج قلوهای همراه و شادی که همیشه کنار هم هستن هر کدوم به زبان خاصی صحبت می کنن و گاهی به من چشمک می زنند که آنها را برای خواندن انتخاب کنم، دلقک معتاد و افسرده هم گوشه ای بی ادعا ایستاده و می گوید:پس کی می خوای داستانم را بخوانی؟ کی می خواهی قضاوت کنی؟ و پشتش را به ساحرهء پورتوبلو می کند و ساحره، با صدای خفه ای که انگار نمی خواهد کسی چیزی بشنود می گوید: هنوز سر حرفم هستم، پیرمرد سخت کوش هنوز در حال استراحت است و پسرک هنوز برایش شکلات و شیر می آورد، ورونیکا هنوز هم آن لبخند زیبا را به لب دارد، پیرمرد نود سالهء مارکز هنوز در کف یک مقاربت لذت بخش با دختر باکره است، دانیال و عبدی و پریسا و محسن و بقیه کاراکترهای محبوب مصطفی مستور، منتظر شرکت در کتاب های جدید هستن و ....

کتاب " پاییز را فراموش کن" فهیمه رحیمی را که می بینم خنده ام می گیرد! اول راهنمایی آن را از یک نمایشگاه کتاب خریدم و چقدر دوستش داشتم و الان ندارم؛ کتاب رابینسون کروزوئه که هر دفعه برایم تازگی دارد. " سگ ولگرد" صادق هدایت که داستان کاتیا و دن ژوان کرج و تاریک خانه زنده و ملموس اند؛ این ها را نمی شود فراموش کرد، عزیزند.