کارول، جولی، والنتین
صبح تابستون بود و من بیکار، تصمیم گرفتم فیلم ببینم. یکی از تفریحات من فیلم دیدنه و معمولا تنها که میشم می خوام تو سکوت و آرامش تمرکز کنم و داستان متحرک ببینم. خواهرم زیاد منو در دیدن فیلم همراهی نمی کنه و تنها بیننده ء سینمای خانگی منم! البته فیلمهای هالیوودی که غالبا صحنه های رمانتیک کشداری دارند و بعضی جاها عشق آنها بسیار قلمبه می شود و صحنه ها خصوصی تر می شوند، ترجیح میدم در تنهایی سرخ و سفید شوم تا جلوی بزرگ ترها!!
داشتم می گفتم؛ سری به کشوی فیلم ها زدم و بدون اینکه اطلاعاتی از فیلم مورد نظر داشته باشم، "قرمز" را انتخاب کردم. فکر کردم شاید مثل فیلم قرمز هدیه تهرانی و محمدرضا فروتن چند سال پیش باشد که حسابی فروش رفت و با همین افکار شروع به دیدن کردم.
این فیلم، به نظرم زیادی آرام می آمد. اولین بار بود فیلم لهستانی میدیدم و اسم " کیشلوفسکی" برایم جدید. کارگردانی که سه گانه ء سفید، آبی و قرمز ساخت و توجه زیادی را به آثارش جلب کرد. از انتخاب بازیگران خوشم آمده بود و صحنه های حسی، نیروی قوی و باور نکردنی را به ببیننده القا می کرد و او را وادار به ادامه دیدن ماجرا می کرد. بهت زده به صفحه چشم دوخته بودم و از سرنوشت قاضی جوانی که در همسایگی دخترک شکل می گرفت و تشابه آن با سرنوشت قاضی پیر که داستانش را برای دختر قصه نقل می کرد در عجب بودم. عشق و خیانت همزمان به چشم می آمد. نمی تونم بیشتر توضیح بدم چون واقعا دلم می خواد این فیلم رو ببینید. تصویر شانس و تقدیر و امتحان برای برد و انتظار برای شنیدن این برد.
بعد ها شنیدم که از بین سه گانه های کیشلوفسکی، ترتیبی وجود دارد و اول تماشای فیلم سفید، آبی و بالاخره قرمز است. فرصتی پیش آمد و فیلم سفید را هم دیدم. قشنگ بود اما مثل قرمز مرا جذب نکرد.شاید چون از کاراکتر "کارول" خوشم نیامده بود و دوست داشتم بازیگر زنی ایفا گر نقش اصلی باشد یا شاید اگر این نقش را بازیگر دیگری بازی می کرد که جذاب تر باشد و کمتر لودگی کند. دو هفته بعد از آن " آبی" را دیدم. نمی تونم بگم چقدر عالی بود. واقعا حد و مرزی نداره. ژولیت بینوش غالب بر نقش شده بود. استفاده از تم آبی هم باعث جذابیت دو چندان فیلم شده بود. با دیدن آبی کیشلوفسکی و آبی حمید لبخنده، پوزخند زدم و گفتم این کجا و آن کجا! می دانم که ژانر هر دو فیلم متفاوت است اما با دیدن فیلم های چند سال اخیر ایرانی، جز مدل آرایش و لباس و دلبری چیز دیگری به چشمم نیامد!
سه گانه های تحسین بر انگیزی بودند و هستند و آهنگ ها، روح را رهبری می کردند.آهنگساز هر سه گانه را "پرایزنر" بر عهده داشت و اغلب ملودیک است و بسیار تاثیر گذار و پر احساس است.

من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.