تبليغاتX
ساده بگم... - اون دوتا مست چشات

                             

آلبوم عکس هاتو باز کردم. همزمان با دیدن عکسات، به این فکر کردم که چقدر زمان زود می گذره؛ زمان دوستی، جدایی، دیدار، خنده، شیطنت؛ یک سالی که ندیدمت انگار هردومون به دورترین نقطه ی کره زمین سفر کرده بودیم تا سایه مون توی زندگی هم سرک نکشه؛ جذابیتمون برای هم تموم شده بود و مثل دو قطب هم نام آهن ربا، هم دیگه رو می روندیم. ولی شاید نیروی رانش هر دومون یکسان نبود چون گاه گاهی به یادت میفتم و این گاه گاه یعنی هر روز در ساعات مختلف روز و شب و مزه مزه کردن خاطره ها و گفته ها و نا گفته ها و بعد نفسی که شبیه آه کشیدن بود و رفتن پی کارم. شاید تو هم به این حالت دچار شده باشی؛ آلبوم هم چنان دستم بود و با دقت عکسا و ژست های روشن فکرنماتو نگاه کردم. چشمات خالی نبود. انگار همیشه می خواستی چیزی بگی اما همیشه یا سکوت می کردی یا لبخند میزدی. توی یکی از عکسها، دستتو به سمت دوربین گرفتی، انگار اخطار توقف میدی و همون چشم پر حرفت رو به رخ دوربین کشیدی.  انگشتای پت و پهنت این آرزو رو به دلم نشوند که ای کاش میشد اون لحظه لمسشون کرد اما؛ حس نبودنت و بی تفاوتی آخرین نگاهت حسمو سرکوب کرد. انگار اون لحظه هوا رو از من گرفتن؛ بازم نفس عمیقی که شبیه آه بود از دلم اومد بیرون و با بی رحمی تمام آلبومو بستم. آره دوست قدیمی، من دلتنگت شدم. کاش فقط یکم اون طور که می خواستم بودی...

 

+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 23:48 توسط سمیرا |